بهراد بی خبر اومد و ناغافل از زندگیم بیرون رفت. با فرشی که آخرین گره هاشم از روی دلتنگی زدم. با اینکه چشمام خیس بود اما بغض لحظه ی خداحافظی ام هرگز نشکست و اشک هام برای رسوا نشدنم بیشتر از همیشه صبوری کردن. کاسه ی آب رو که پشت سرش ریختم و ماشینش از پیچ کوچه گذشت, بی اختیار زیر لب زمزمه کردم. _ ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد. در دام مانده صید و صیاد رفته باشد. اون رفت بدون اینکه هرگز بفهمه بودنش بهم بال پرواز می داد و رفتنش...
0 نظر